در یکی از روزهای نمناک پاییزی همراه یک تیم ظبیعت گردی عازم کوهستانهای دشت ظهرین در حوالی شهرستان زنجان شدیم . منطقه ای که زیستگاه آهوی ایرانی و دارای طبیعت بسیار متفاوت و حیواناتی واقعا زیبا و کمیاب است . عکاسی و شکار لحظه ها از اهم ترین برنامه های ما بود . البته خدمت ویژه از بابت چای گیاهی و کباب بوقلمون نیز از اهمیت وافری برخوردار بود . در مسیر پیاده با پیرمرد درشت اندامی به نام فضل الله آشنا شدیم و چای با هم نوشیدیم . فضالله شخصیت جالب سبگ زندگی خاصی داشت .

ایشان بازنشسته دادگستری میانه بود و بعد از وفات همسرش بدلیل نداشتن فرزند دل به کوهستان زده بود و یک سگ بسیار خشن و درشت اندام و توجه برانگیز با خود داشت . فضل الله با تفنگ بادی دوربین دارش به کوهستان می آمد و با شکار پرنده های معمولی با آبگوشت یا کباب چندی در کنار طبیعت می آرمید و کیف میکرد . از سگش پرسیدم که گفت دو سال است آن را دارد و هدیه ای است از یکی از دوستانش . او سگش را از تولگی با خود بزرگ کرده است و بصورت تجربی آن را تقریبا شبیه سگ شکار تربیت نموده است . البته سگش سگ چوپاناست و واقعا سگ قابلی است( این نوع سگ برای شکار نیست ولی فضل الله ...) . از بی کسی اش بعد از فوت همسر و بازنشستگی می گفت که بعد از آن با فروش حیاط خود در میانه به روستایی در آن حوالی آمده است و منزل روستایی کوچکی را فراهم نموده است که در آن تمام مایحتاج خود را تهیه میکند و حقوق بازنشستگی اش او را کفایت میکند . می گوید تازه به روستا آمده بودم و روستایی ها زیاد مرا تحویل نمی گرفتند و قاطی خود نمی کردند . به همین دلیل با فروش قطعه زمین در صد متر بیرون روستا موافقت کردند و تنهایی در آنجا سر می کرد . روزی از روز ها چوپانی بسیار گرسنه و خسته در جلوی در او می نشیند و فضل الله از او پذیرایی میکند و این همنشینی مقدمه ای بر دوستی آنها میشود . از فضل الله و تنهایی اش میپرسد و می گوید بتنهایی بدور از ده گونه زندگی میکند و ...
روز بعد با توله ای بسیار کوچک و زیبا می آید و آن را به فضل الله هدیه میدهد . چوپان می گوید ما نسل اندر نسل شبان هستیم و سگ جزء اصلی زندگی ما و ما به آن بشکل سرنوشت سازی نیاز داریم لذا هر سگی را نگه نمی داریم . اجداد این سگ در سی سال گذشته در خانواده ما زاد و ولد کرده اند و من می دانم این چه خواهد شد از آن مراقبت کن تا بزرگ شود و بعد همه چیز را به او بسپار . فضل الله می گوید در شش ماهگی آرنج های خود را گاز می گرفت و زخمی میکرد و ...

روزی که هوز 9 ماهش تمام نشده بود فضل الله برای گرفتن حقوق به شهر می رود . جمعی از جوانان به طمع سگ وارد حیاط می شوند و یکی از آن ها بعد از مقاومت سگ ، کاپشن خود را در آورده و روی آن می اندازد تا او را بغل کرده و از حیاط خارج کند که سگ ساعد او را به دندان می گیرد و ساعد او میشکند و فاجعه ای رخ میدهد که چند نفری نمی توانستند از دست سگ او را برهانند . خلاصه سگ بزرگ میشود و همانی میشود که ما دیدیم .
فضل الله می گوید شبها تا ساعتهایی بعد از نصف شب در کوهستا می ماند و سگ او را همراهی میکند و امنیت او را تامین میکند . خلاصه فضل الله از وفاداری و هوشیاری و بی باکی و قدرتمندی سگش بسیار گفت و واقعیت آن ها با دید سگش قابل باور بود .